قصه ی غصه دلها

.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجیب است زندگیهمان کودکی که ما را بسان عروسکی بازیچه خود قرار داده

و هر زمان به سویی می کشد

   و تو آن زمان که رنج دیگران بر اندوهت می افزای اما هیچ کس از رنج تو آگاه نیست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سایه گاه دیوار سرد و خا موش نمی یابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هایت سنگینی می کند

 و انتظار کمکت هیچ گاه به پایان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و

 بر چهره ات سیلی می زنی تا زیر ضربه های غم،خم به ابرو نیاوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلویت می شکند

و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نیست تا گره از بغض هایت بگشاید،

آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نیست،

آن زمان که هیچ کس صدای فریاد های بی صدایت را نمی شنود،

آن زمان که هیچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل دیگری است،

تنهایی را با تمام وجود حس می کنی.


/ 4 نظر / 6 بازدید
الناگلی

سلام داداش گلم این پست جدیدت خیلی قشنگ بود واقعا احساس قشنگی به آدم دست میزنه منتظر پست های جدیدترتم هستم دوستدارشما...النا

عسلی

سلام جواد جون ازاین پستت خیلی خوشم اومد واقعا زیباست خیلی احساسی بود فدای تو

عسلی

تنهایی قشنگترین و بی منت ترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به هیچکس نداری

لیندا

قشنگترین حس دنیاست هرکسی نمیتونه بفهمتش پس قدرشو بدون[گل]