پایان اشنایی

اسطوره ی سکوتم در عاشقانه خواندن
در عاشقانه خواندن گویی زبان زبان است
دیشب بهار می رفت با کوله بار گل ها
پایان آشنایی اندوه بی کران است
تا آشنای ما رفت غم آشنای ما شد
آری غم جدایی درد و بلای جان است
همچون بهار و گلها باید سفر گزینم
کین چرخ پست گردون هم صحبت خزان است
جام جوانی ما بشکسته همچو پیران
تا درد و غمگساری بر پیر و بر جوان است
صد ها ستاره هر شب در آسمان درخشد
امشب به سینه ی من غوغای کهکشان است
هامون نمی توان گفت از دولت فراغت
تا همچو تیر سمی،غربت در این میان است
این خاک پر طلاطم،افسانه ای عجیب است
دیوانگی و مستی،آرامش روان است

/ 1 نظر / 5 بازدید
الناگلی

من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی . . .